قلم بتراشم از هر استخوانم
مرکب گیرم از خون رگانم
بگیرم کاغذی از پرده دل
نویسم بهر یار مهربانم
سیاهی دو چشمانت مرا کشت
خم ابرو و مژگانت مرا کشت
الهی دشمنت را خسته وینم
به سینه اش خنجری تا دسته وینم
سر شب آیم احوالش بپرسم
سحر آیم مزارش بسته وینم
سیاهی دو چشمونت مرا کشت
درازی دو زلفانت مرا کشت
به قتلم حاجت تیر و کمان نیست
خم ابرو و مژگونت مرا کشت
نظرات