بسه خوابای خسته، وقت بیداریه
نوبت اونیه که ،دلش بیماریه
نوبت اونیه که، زخماشو دوخته
رو لبش خنده نیست، ولی خاموش نیست
خستهم از سایهها، وقتِ روشن شدن
با دو تا دست خالی، باید از نو تنم
بشه دیوار امید، محکم و بیدروغ
من به فردام قسم، پا نمیدرم به دروغ
دیگه نوبت ماست، واسه لبخند نو
واسه کاری بزرگ، واسه آواز نو
من هنوز ایستادم، با همه زخمهام
شهر رو روشن میکنم، با دلِ بیکلام
وقته برخاستنه، زیر خاکستر شب
واسه هر چی که رفت، میسازم یه سبب
منم اون که میخواد، رو به فردا بره
دل به طوفان زده، با صدایی سره
ما ز خاکی برخاستیم ،کز جهان زخم دید
زیر آوارِ شب، قصهمون روشن چکید
تو دلِ دشتِ عطش، جوش زد از ما امید
ما همون مردمیم، با دلِ فولاد و پدید
نه بیگانه با ما به پیمان نشست،
که در پردهاش تیرِ نیرنگ بَست.
هر آنکس که دستی به دوستی داد،
به اصلمان نظر داشت، نه صِرفِ وداد
پُشت ما جز خدا کسی نیست، رفیق،
پس نذار تنها بمونه این طریق.
وقتی دنیا همه درا رو بستن،
تو بمون، پشتِ دلِ هموطن وَستن
وقته برخاستنه، زیر خاکستر شب
واسه هر چی که رفت، میسازم یه سبب
منم اون که میخواد، رو به فردا بره
دل به طوفان زده، با صدایی سره
نظرات