بس که شبها تا سحر خوابِ پریشان دیدهام
عمرِ خود را در جوانی رو به پایان دیدهام
درد بسیار است و درمانی نمیبینم جز اشک
درد خود را اینچنین با گریه درمان دیدهام
در دهانِ سردِ پاییز آرزوی مُردن است
شهر را در حسرتِ یک قطره باران دیدهام
کاش بودی و نمیرفتی پدر بعد از تو من
هر بهاری را پُر از سوزِ زمستان دیدهام
هم هوا آلوده گشته هم زمان بیهوده است
بی تو مرگِ آرزوها را فراوان دیدهام
شهر اکنون در غروبِ بیطلوعی خفته است
شهر را چون پايتختِ ناامیدان دیدهام
زندگی را رو به بهبودی نمیبینم دگر
بس که شبها تا سحر خوابِ پریشان دیدهام
نظرات