[قسمت ۱]
به تو ای دوست، سلام
دل صافت نفس سرد مرا آتش زد
چه کنم با غم خویش که گهی بغض دلم می ترکد؟
دل تنگم ز عطش می سوزد
شانه ای می خواهم که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
ولی افسوس که نیست
ولی افسوس که نیست
[قسمت ۲]
دیگر ای باد صبا دست ز بختم بردار
خبر از یار نیار
دل من خاک شد و دوش به بادش دادم
مگر این غم ز سرم دور شود
ولی انگار نشد
بگو ای دوست، چرا دور نشد؟
چرا دور نشد؟
[قسمت ۳]
من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
و چنان محو که یک دم مژه بر هم نزنی؟
مژه برهم نزنم، تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
نظرات