تو فصل سوز و سرما
کلاغی پیر و تنها
رو شاخه ای که خُشکه
مُرده غریب و تنها
چشماش میگن قدیما
عاشق شده بی پروا
عاشق یه پرستو
که بوده خیلی زیبا
اون یار مهربونش
نگو مُهاجر بوده
چند روزی مهمون شده
اما مُسافر بوده
وقت پریدن شده
پرنده ی مهاجر
گفته اگه بمونم
از گَلّه جا میمونم
میرم و برمیگردم
شدی دوای دردم
رفته و برنگشته
گذشته ها گذشته
کلاغا که دل ندارن
صورت خوشگل ندارن
نباید عاشقی کنن
با اینکه مشکل ندارن
کلاغا که دل ندارن
صورت خوشگل ندارن
نباید عاشقی کنن
با اینکه مشکل ندارن
نباید عاشقی کنن
با اینکه مشکل ندارن
میرم و برمیگردم
تویی دوای دردم
رفته و برنگشته
گذشته ها گذشته
میرم و برمیگردم
تویی دوای دردم
رفته و برنگشته
گذشته ها گذشته
نظرات