درخیالم مستم از آغوش ِ دلداری که نیست
میگذارم سـر بـروی شانـه ی یاری که نیست
تـا سحـر میسوزم و در پیچ و تـاب بیـکسی
میسپـارم دل بـه آن یـار وفـاداری که نیست
دل از تو مانده بی خبر
منو غم است و چشم تر چه بی وفایی بی وفایی
نشد دل از غمت جدا ،تو را قسم به آن خدا
بگو کجایی
صد گله دارم به دل از دست تو چرخ ِ فلک
دلخوشی دارم طلب از آن بدهکاری که نیست
مثل هـر شب زخمهـای سینـه ی سنگ صبـور
میشود درمان به دست آن پرستاری که نیست
نظرات